|
پیانو،سیاه پنج شنبه 29 دی 1390, :: 13:29 :: نويسنده : فریماه مهراد
سلام بابا جونم نه ساله که پیش من نیستی نه ساله که از پیشم رفتی بدون اینکه یک نشونی یا خبری از خودت بهم بدی یادته گفتم میخوام روز تولدت یا تهران باشم یا مشهد هیچکدومش نشد بابا ولی عیب نداره ایشالله اگه جور بشه 29بهمن میام پیشت راستی بابای گلم تولدت مبارک باشه امسال68ساله شدی ها دنیا چقدر زود میگذره ....مگه نه؟ دلم میخواست الان پیشم بودی و برام از حفظ حافظ میخوندی دلم میخواست الان اینجا بودی وآهنگ کوچ بنفشه ها رو برام میخوندی دلم برات تنگه بابا جونم ولی خوب دلم به این خوشه که هستی منو میبنی،حرفم رو میشنوی،درکم میکنی، کمکم میکنی ولی بابا خدایی انصافه که9 ساله رفتی ویک بار هم بهم سر نزدی حتی یک بارم توخوابم نیومدی حتی یک بارم ........... هی خدا...... ببخشید بابا جونم قصد نداشتن ناراحتت کنم ولی خوب..... ببخشید دیگه...بابا خیلی دوست دارم میدونم که داری منو میبینی و حرفام رو میشنوی پس بازم بهت میگم که تولدت مبارک با امسال68 سال از عمرت میگذره یا به قول مامان بزرگ 68 تا بهار رو دیدی ورفت خیلی دوست دارم بابایی همیشه منتظرت هستم فقط آرزوم اینه که یک بار آهنگ کوچ بنفشه ها رو از دهن خودت بشنوم بعدش منو بغل کنی وببوسی ودست گرمت رو روی سرم بکشی و منم آروم روی زانو هات به خواب برم همین فکر نمیکنم خواسته زیادی باشه برای یک دختر از پدرش پس منتظر اون روز می مونم خدا نگهدارت باشه بابایی بهترین جای اونجایی که هستی مال توئه اینو مطمئنم صفحه کهنه یادداشت های من گفت دوشنبه روز میلا منه اما شهر تو میگه که چشم من تو نخ ابر که بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه،آخ اگه بارون بزنه یک شنبه 25 دی 1390, :: 15:1 :: نويسنده : فریماه مهراد
نمیدونم چرا امروز دلم بدجوری هواتو کرد الان دارم کنجشگک رو گوش میدم وای که من عاشق صداتم همه بهم میگند بکش بیرون ازش اما مگه میشه که آدم از بابای خودش دور بشه واون رو فراموش کنه وای بابایی دلم میخواست الان اینجا بودی بغلم میکردی وبعد من یک بوس محکم میکردمت اینقدره دلم برات تنگ شده که دلم میخواد گریه کنم نمیدونم چرا اما یهو تموم بدنم شد یک تیکه یخ انگار دست و پام تو یک گالن اب یخ هستن وای خدا پس کی میشه من بابام رو ببینم نمیدونم چرا...... یعنی من هیچوقت جواب سوال هام رو نمیدونم اما اون خواب قشنگی که صوفیا دید درباره تو یعنی واقعا خودت بودی که او ن حرفو به صوفیا گفتی که به من بزنه نمیدونم چرا وقتی صوفیا بهم گفت خواب ترو دیده وگفته که به من بگی برام از طرف تو سلام برسونه و بگه که خوشحال میشی آهنگ هاتو میشنوم حس کردم یک جور جواب منو دادی واسه اینکه نمیتونم بیام تهران پیشت یا برم مشهد ای خدا آخه چه جوری میشه یکی همچین صدای قشنگی داشته باشه که وقتی صداش رو میشنوی دلت بخواد از عمق وجودت فریادی بزنی که همه بشنوند اما هیچ کس نمیشنونه چون با صدای بی صدا داری فریاد میزنی با همون صدای بی صدایی که بابام همیشه فریاد زد و آخرش شنیدن و 13سال مجبور به سکوتش کردند کاش منم بتونم جوری داد بزنم که صدام به گوششون برسه و نتونند منو ساکت کنند وبعد من بهشون بگم یادتونه با بابای من همچین کاری کردید دیگه اون کار رو با من نمیتونید بکنید چون من میخوام تموم آرزو های بابام رو تموم رویاهاش رو به حقیقت بپیوندم این هدف منه هدف هم یعنی زندگی یعنی همه عمرت یعنی هر چی که داری یعنی هرچی که نداری ومیخوای بهش برسی پس منم مثل بابام میخونم با صدای بی صدا، مثل یک کوه بلند مثل یک خواب کوتاه یک مرد بود یک مرد که تموم خواب وخیال وآرزوها ورویاهاش رو دخترش براش ساخت وبه حقیقت در آورد بابایی کمکم کن میدونم وایمان دارم که به اون چیزی که تو میخواستی وحالا من میخوام میرسم مطمئنم خدایا شکــــــرت به امید باران وصلح دو شنبه 19 دی 1390, :: 13:35 :: نويسنده : فریماه مهراد
خوبی عزیزم امروز باران بهم زنگ زد گفت که برام حرف های بد درست کردن گفت که دوست خودم رفته به همه بچه هااز دختر وپسر گفته که من حسین پور رو دوست دارم نمیدونی بابایی دوست خودم آوا رفته این حرفو برام درست کرده رفته به همه هم گفته مخصوصا پسرا بابایی از پشت خنجر خوردم مثل خودت که میگی (خنجر از پشت میزنه اون که همراه منه ) دیدی بابا روزگار بدیه من دیگه باید عادت کنم به این کارها امروز که اینو شنیدم بدجور دلم شکست اما باز مثل همیشه خودم رو اذیت نکردم اونطور که باید فقط خندیدمبه ساده لوحی این ها که این قدر کوتاه فکر وبی مغزند من حسین پور ور دوست داشتم اما وقتی از حقیقت زندگیش باخبر شدم پام رو کشیدم کنار بخدا خودت که میدونی من حتی به هیچ کس نگفتم حتی اونی هم که میدونست خودش فهمید حسین پور هم خیلی بد کرد بامن حقش نبود بره به بچه ها بگه اما مهم نیست خدا خودش جزای همه اون هایی که این حرفو در آوردندبده خدایا واگذار کردم به خودت بابایی جونم دوست دارم مرسی عزیز خدایا شـــــــــــــکرت جمعه 16 دی 1390, :: 21:36 :: نويسنده : فریماه مهراد
نمیدونم چرا اصلا حوصله درس خوندن ندارم... من بقیه امتحانام رو خوب خودنم وخوب هم نمره گرفتم ها اما نمیدونم چرا حالا که نوبت این امتحان سختمه اصلا حوصله درس خوندن ندارم الان دوروزه که کارم شده همین... فقط کتاب ودفتر جلو روم پهنه ونگاش میکنم حتی یک فصل هم نتونستم بخونم امشب آخرین وقتمه برای خوندن چون فردا امتحان دارم...نمیدونم چم شده امروز خونه مامان بزرگ نرفتم که درس بخونم اما حتی یک نگاه هم بهش ننداختم...میترسم از فردابه قول خودخدا از تو حرکت از من برکت...حال درس نخوندم حتما خدا هم کمکم نمیکنه بهش قول داده بودم درسم رو بخونم اما اصلا نمیتونم تمرکز بکنم خوب فردا هم که معجزه نمیشه من امتحانم رو خوب بدم...مطمئنم همه درس هام رو قبول میشم اما از دوتا درسم وهم دارم یکیش همین امتحانیه که فردا دارم... اگه من این دوتا درس رو ترم اول ودوم ایشالله قبول بشم دیگه مشکلی ندارم چون هم به راحتی میتونم برم دانشگاه وهم میتونم برم سرکار وبه آرزو ها وهدف هام برسم بابایی...چیکارکنم؟ دیگه داره اشکم درمیاد بخدا....راستی بابا نمیدونم چرا چندوقته پای چشام گودافتاده گاه گاهی سرم گیج میره وتعادلم رو از دست میدم... چشام تار شده...امیدوامر توی این دوتا امتحانم موفق بشم وبتونم به خوبی امتحانم رو بدم راستی بابا قراره شنبه برم پیش دوست قدیمیم عقیله رو میگم خوشحالم از این بابت ومیترسم از فردام مرسی بابا بازم آرومم کردی خدایا شکرت پنج شنبه 15 دی 1390, :: 23:27 :: نويسنده : فریماه مهراد
دلم گرفته...الان عکس عمو وگلی روبه روی منه...اون ها اون عکس رو کنار حرم امام رضا(ع)گرفتند...بابا میدونی چندساله که امام رضا(ع)منو نطلبیده... چراشونمیدونم.اما خوب یادمه اون قدیما اگه یکی میخواست سفارش مارو پیش خدا بکنه دامان حضرت رضا رو میگرفتیم..حالا اگه بخوایم امام رضا مارو بطلبه باید به کی بگم؟...امسال قرار بود برم مشهد اما دقیقه نود زنگ زدن که باید برم سرکار...وای بابا انگار تموم دنیا آوار شده بود روی سرم ها...همه امسال رفتند مشهد ومن جا موندم ونرفتم...اصلا میدونی چیه من همیشه از غافله های خوب دنیا عقبم...خدایا خودت کمکم کن چند ساله پشت هم تو محرم بهت میگم که تا سال دیگه قسمتم که برم کربلا اما نشد،کربلا که نشد هیچی حتی مشهدم قسمتم نشد...آخه مگه چیکار کردم بابا؟؟؟؟؟ معراج چندشب پیش داشت نماز میخوند گفت برات دعا کردم بری مشهد وکربلا من هیچ حرفی از مشهد وکربلا هیچوقت پیش معراج نزدم ها اما انگار به دلش افتاده بود که همچین دعایی برام بکنه ایشالله خدا دعاش رو قبول بکنه اون که مثل من نیست فقط هفت سالشه ، یک بچه هفت ساله مگه چه گناهی میتونه کرده باشه؟حتما خدا دعاش روقبل میکنه خودمم چند وقت پیش خواب دیدم ساکم رو بستم دارم میرم مکه با اینکه خوشحال بودما اما گریه میکردم میگفتم من اول باید برم کربلا بعد مکه اینقدر تو خواب گریه کرده بودم که وقتی از خواب پا شدم نفس ،نفس میزدم.چند روز پیش هم به دلم افتاده بود اون پارچه چادری که از طرف وزارت بهم هدیه دادن وقتی دوخته میشه که میخوام برم کربلا. بابا اگه یادت باشه گفتم دلم میخواد امسال موقع تولدت پیشت باشم... اما بابا ببخشیدا...ناراحت نشی جون من ها... با اینکه دوست داشتم پیشت باشم... اما به دلم افتاده که امسال شب تولدت مشهد باشم....بابا حس میکنم اگه مشهد باشم اونجا راحت تر میتونم باهات حرف بزنم و اونجا بهتر میتونم برات دعا بخونم و به نیتت برات اونجا نماز بخونم تو حرم امام رضا(ع)...بااینکه به مامان قول دادم گفتم میام اونجا اما اگه بیام مطمئنم یک حس غریب بودن بهم دست میده آخه من که اونجا کسی رو نمیشناسم...همه برام غریبه اند...اما اگه برم مشهد با اینکه کسی رو نشناسم اما احساس میکنم حداقل دل های آدم های اونجا به هم نزدیکتره بابایی مرسی ازاینکه بازم آرومم کردی دوست دارم بابا جونم خدایا به امید خودت خودت کارامو درست کن که امسال واسه تولد بابام توحرم ضامن آهو باشم خدایا شــــــــکــــــــرتــــــــ
چهار شنبه 14 دی 1390, :: 13:27 :: نويسنده : فریماه مهراد
میدونم که خوبی پس دیگه حالت رو ازت نمیپرسم...آخه مگه میشه جای به اون خوبی بود حال خوشی نداشت؟ راستی بابایی چه خبر؟من که بی خبرم... بی خبر،بی خبر...خوب اگه خبر داشتم که بهت میگفتم دیگه...نه ناراحت نیستم اتفاقا خیلی هم خوشحالم...راستش نه...خوب نیستم... خوب خودت که دیشب بودی ودیدی...دیشب من با عشق فراوون رفتم اونجا تاهم کمکی به راد کنم وهم همه کارمنو ببینند...اما بعدش همه از آوا تعریف کردن خوب حقش بود... ولی به حالش یکم غبطه خوردم...ولی خوب مهم نبود مهم حرفای بد بهمن بود که بدجوری فکرمو خراب کرد...اولش تصمیم گرفتم بزنم تو برجکش ها...ولی بعد که یاد تو افتادم بیخیالش شدم...ولی بابا کی میشه منم مثل اون ها حالا نه دقیقا عین خودشون...بلکه کارمو میگم... مثل اونا بشه خسته شدم از بس نق نق های این و اون رو شنیدم خوب...راستش نمیدونم...یعنی میدونم...وای خدا من چرا اینجوری شدم امشب؟؟؟ میدونی چیه بابا با خودم عهد کردم تو کارم دیگه دوتا چیز رو قبول نکنم تا وقتی که وقتش برسه ومنم بتونم خودم رو نشون بدم مطمئنم از اینکه روزی به زودی پیش میاد که منم بتونم استعداد های خودم رو مثل اونا نشون بدم وهمه هم ببینند ها همه،همه شون پشیمون میشند از تموم حرف ها وکار های که درباره من انجام دادند. دیشب از بین اون همه آدمی که اونجا بود انگار فقط علی فهمید من توی اون جمع دارم چه عذابی رو تحمل میکنم.چون همش بخاطر کارم خسته نباشید میگفت وهمش ازم تشکر میکرد...از اون طرفم انگار راد متوجه ناراحتی من شده بود... واسه اینکه همش سعی میکرد منو بخندونه... گفت توی عمرم هیچوقت مثل امروز بخاطر کارتو نخندیدم..باتعجب ازش پرسیدم کدوم کارم؟؟؟ گفت همون( نی) هایی که درست کرده بودی دیگه... اون راست میگفت بابایی دیروز منو آوا وراد رفتیم ساندویچی منم چون قبلش نهار خورده بودم و چیزی سفارش نداده بودم حوصله ام سررفت نشستم نی های نوشابه روکه کنار دستم بود بهم وصل کردم واینقدر این نی هارو بهم وصل کردم که راحت دومتری میشد بعد که شاگرد اونجا اومد منم سریع رفتم قایمش کنم زیر پالتوم اما اینقدر بلند بود که نمیشد شاگرد هم اون رو دید وفقط خندید وای بابایی نمیدونی چقدر شرمنده شدم ولی درعوض آوا و راد اینقدر خندیده بودند که به سختی میتونستند نفس بکشند بعدشم اون نی هارو باخودم اوردم بیرون هوا سرد بود داشتیم از سرما میلرزیدیم ها اما باهم سه تایی رفتیم بستنی خوردیم منم بستنیم رو با همون نی هایی که درست کرده بودم خوردم وباز دوباره صدای خنده بچه ها تو خیابون بالا گرفت. کلا روز خوبی بود بابا جونم خوش گذشت اما شبش حالم رو خراب کرد.کاش زودتر موقعیتش پیش بیاد که منم بتونم بگم وجود دارم.... بابا خوب تو که میدونستی چرا بهم گفتی برات تعریف کنم؟ چی؟؟؟ شکرخدا؟؟؟نه نکردم؟؟؟ آره میدونم بابایی تو هرهمیشه حتی اون موقع که بخاطر مریضیت خودت نمیتونستی آب بخوری اما به گل های باغچه آب میدادی ومیخندیدی ومیگفتی من تو کربلا زندگی میکنم...توروح بزرگی داشتی...هنوزم داری...داری که هروقت به مشکلی برمیخورم کمکم میکنی...که حرفامو میشنوی... که منو مبینی...چشم خدای خوبم... خدایا شکرت،شکر،شکرت،شکرت.... خدایا شکرت که دیشب اون اتفاق افتاد وباعث تجربه من شد خیلی دوست دارم خدای خوبم...بابا جونم بازم ممنون ازاینکه آرومم کردی.راستی تولدت یادم نرفته ها
فقط یادت نره سفارش منو پیش خدابکن که ایشالله جورش،جوربشه که واسه اون روز مهم بیام پیشت... فقط15روز دیگه بیشتر نمونده ها... بابا فـــــــــرهـــــــــــــادم دوست دارم
ساعت 14:45 عصر
سه شنبه 13 دی 1390, :: 12:59 :: نويسنده : فریماه مهراد
سلام این اولین پست من برای باباییه بابا این وبلاگ واسه منه... یعنی واسه توئه.... اصلا میدونی چیه واسه هردومونه.... واسه من با تو... واسه حرفای من با تو... بابا فرهاد بهت افتخار میکنم نه تنها من بلکه همه مردم کشوری که واسه اش جون تو میدادی تو باعث افتخار من ،مامان، وخیلی های دیگه هستی خدایا مرسی از اینکه همچین بابایی دارم اما هنوزم ازت سوال دارما خدا..... ولی بازم مثل همیشه ی بابام میگم خدایا شکرت که بابام فرهاده بابایی دوست دارم منتظر نامه های بعدی من باش به امید باران وصلح صفحه قبل 1 صفحه بعد درباره وبلاگ آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پیوندهای روزانه پيوندها
نويسندگان |
|||||
|
|
|||||